سلام،سلام،سلام
مثل هميشه با يك ناملايمتي كوچيك به هم ريخته بودم و به قول يكي از دوستام وقتي قاطي مي كنم به جاي فرافكني، "فرا بر هم فكني" مي كردم. يعني پشت پا زدن به همه چيز،زير سوال بردن همه اتفاقها، يه جور لجبازي از سر بازيهاي كودكانه اي كه گاهي توي خونه هم راه مي ندازم.
هي رفتم جلو و شيرجه زدم توي مناطق ممنوعه. به جاهايي كه يه نفر نمي خواست ازش حرف بزنه. حريم خودش بود. اما من انقدر متهم و متهم و متهمش كرده بودم كه دلش شكسته بود و براي اينكه از اتهامش فرار كنه، اسرار مگو رو گفت! اسراري كه ناخود آگاه اشكهاش رو همراه داشت.
قلبم تند تند داشت مي زد، اشكهاش بي امان پايين مي اومد، به هق هق بدي افتاد و من دلم مي خواست همون لحظه ناپديد بشم. دود بشم و از هواي اطرافش هم گم و گور. لحظه سختي برام بود كه ببينم اشك مي ريزه. ترسيده بودم و نمي دونستم از صحنه برم بيرون يا اينكه به سمتش برم و دستش رو بگيرم. يهويي صداش در اومد كه برو بيرون. اينجا نباش! برو! زود اومدم بيرون و صبر كردم و صبر كردم. سرماي تند و تيز پاييزي فقط يك لحظه همه وجودم رو گرفت، ولي بعد يهو داغ داغ شدم و صورتم از تب به سوزش افتاد.
نيم ساعت ايستادم و از دور ديدم كه هنوز سرش پايينه و اشكهاش داره مياد. بعد احساس كردم آروم شد، يواش رفتم دوباره توي شعاع نگاش. فكر مي كرد رفتم. وقتي ديد كه پشت شيشه دارم بهش نگاه مي كنم، آروم شد و با دست اشاره كرد كه برم تو. رفتم تو نشستم و دستش رو توي دستام گرفتم. بي مقاومت دستش رو بهم سپرد. دستش رو آوردم سمت خودم و به صورتم چسبوندم.
بوسيدم دستش رو و محكم فشار دادم به لپم (lop). با همه وجود انرژيهام رو به دستش فرستادم. به چشماش نگاه كردم و بهش گفتم: حالا مي خندي؟ لبخند زد و آروم شد.
بهش گفتم به روحيه اش افتخار مي كنم. به اين همه احساس مسئوليت. به اينكه نسبت به خانواده احساس وظيفه مي كنه. بهش گفتم ديوونۀ كار كردنشم. بهش گفتم وقتي يادم مياد داره با پول تدريس آينده خانواده اش رو بهتر مي سازه، دلم براش پرپر مي زنه.
يك شب سرد پاييزي و اشك ريختن به بعضي بازيهاي روزگار. زندگيه ديگه.
الاهي همه عاقبت به خير بشند.