سلام، سلام، سلام
يكشنبه رفتم خانقاه صفي عليشاه و بعد هم رفتم با مامان بيرون ناهار. كه جاي شما بسيار خالي خيلي همه سالادها و استيكش خوب بود. من با اين رژيم انقدر از انواع سالادها خورده بودم كه تا فردا صبح ميل به هيچي نداشتم. دوشنبه و سه شنبه سمينار با آقايوني كه اين چند وقت تعداد كراواتيهاشون خيلي داره زياد مي شه و خانومهاي شيك و مانتو كوتاه و تا بناگوش آرايش كرده اما مقنعه به سر! بر عكس من با ظاهري خيلي ساده رفتم اما با شال. شالهاي كه به سرم مي كردم- دو روز بود ديگه!دو تا شال- تقريبا همه موهامو پوشونده بود، اما خيلي از خانومها به شال سر كردن من اشاره كردند، در حاليكه تقريبا اكثرشون تا لاله هاي گوششون از مقنعه بيرون بود. با رژهاي براق صورتي تند و يا زرشكي!
كلا هفته پر از جنب و جوشي بود، تقريبا هيچ شبي زود تر از ۱۰ نرسيدم خونمون! اما نكته مهمش تلاطمهاي احساسيم بود. خيلي ترسناك شدم! يعني يك روز احساس خوشحالي و سعادتمندي از تمام سر و كولم مي باره و يك زمان احساس تنهايي و غم عجيبي تمام وجودم رو مي گيره.
هنوز تصوير مردي كه در كنارم هست، از حالت يك سايه در نيومده!
يعني هنوز كسي حتي يك تصوير ذهني در كنار من قرار نگرفته و اين به معني هست كه آرش داره از گردونه احساسيم خارج مي شه.
آدمي كه با يك پيشنهاد براي مشاوره با يك مشاور، فراري مي شه، يا كسي كه هيچ چيز از وضعيت شغلي و ماليش نمي گه- يعني در سن ۳۵ سالگي دانشجوي فوق هست و جايي هم مشغول به كار نيست و فقط چند جايي تدريس مي كنه و حرفي هم از امكانات مالي خودش نمي گه، يك جورايي حتي از سايه هم داره از من دور تر مي شه.
موضوع وضعيت مالي، موضوعي هست كه مشاور به من گفته من بايد براش ارزش قائل بشم.
راستش من به مشاور گفتم كه احساس مي كنم بخش مهمي از تامين مالي خانواده - در صورت تشكيل خانواده با آرش- به عهده من خواهد بود، ولي دكتر از اين موضوع بسيار به هم ريخت و گفت به ازدواج با كسي كه فكر مي كني از پس مخارج زندگي مشترك بر نمي آد، فكر نكن!
خيلي از دوشنبه دلم دوباره صحبت با مشاورم رو مي خواد، خوبه كه فردا پنج شنبه هست و من مي تونم باهاش حرف بزنم.
راستي حال كرديد با آين آذر زيباي پر از بارون!
برنامه رژيمم با موفقيت بسياري همراه هست و دكتر براي مدت سه هفته بهم برنامه غذايي نگهدارنده- يا همون استراحت كه از كاهش وزن خبري نيست- خواهد داد.
مامان برام تردميل خريد و من خيلي برام جالبه كه با اين همه عشق و علاقه زياد كه به خريدن انواع خرت و پرت داشتم با وجود تشويق مامان هيچ وقت سراغش نرفته بودم.
ديشب كه رفتم خونه،ديدم نصبش كردند و من قرار هست توي اين سه هفته استراحت كمي به فعاليت بدني برسم!
نكته جالب اينكه آرش بهم گفت، اگه يك كم ديگه لاغر بشي، شبيه به "گلشيفته فراهاني" مي شي!
اينا رو با حالت عجيبي گفت و وقتي هم كه من ازش پرسيدم حالا از اينكه من شبيه به اون بشم خوشش مياد يا نه، حرفي نزد و با خنده موضوع رو هاپولي فرمودند!
البته چند نكته اي رو بگم كه اول اينكه من از شبيه شدن به كسي بدم مياد، من دلم مي خواد شبيه خودم "مريم" باشم. دوم اينكه من شبيه اين خانوم نمي شم، بلكه از اونجايي كه قيافه من تابلو قيافه شرقيه، بيشتر به دخترهاي شرقي شبيه تر مي شم.