تبليغاتX
یکی از همین خط خطی ها

یکی از همین خط خطی ها

هفته نامه

سلام،‌ سلام،‌ سلام

يكشنبه رفتم خانقاه صفي عليشاه و بعد هم رفتم با مامان بيرون ناهار. كه جاي شما بسيار خالي خيلي همه سالادها و استيكش خوب بود. من با اين رژيم انقدر از انواع سالادها خورده بودم كه تا فردا صبح ميل به هيچي نداشتم. دوشنبه و سه شنبه سمينار با آقايوني كه اين چند وقت تعداد كراواتيهاشون خيلي داره زياد مي شه و خانومهاي شيك و مانتو كوتاه و تا بناگوش آرايش كرده اما مقنعه به سر!‌ بر عكس من با ظاهري خيلي ساده رفتم اما با شال. شالهاي كه به سرم مي كردم- دو روز بود ديگه!‌دو تا شال- تقريبا همه موهامو پوشونده بود، اما خيلي از خانومها به شال سر كردن من اشاره كردند، در حاليكه تقريبا اكثرشون تا لاله هاي گوششون از مقنعه بيرون بود. با رژهاي براق صورتي تند و يا زرشكي!‌

كلا هفته پر از جنب و جوشي بود،‌ تقريبا هيچ شبي زود تر از ۱۰ نرسيدم خونمون! اما نكته مهمش تلاطمهاي احساسيم بود. خيلي ترسناك شدم!‌ يعني يك روز احساس خوشحالي و سعادتمندي از تمام سر و كولم مي باره و يك زمان احساس تنهايي و غم عجيبي تمام وجودم رو مي گيره.

هنوز تصوير مردي كه در كنارم هست،‌ از حالت يك سايه در نيومده!‌

يعني هنوز كسي حتي يك تصوير ذهني در كنار من قرار نگرفته و اين به معني هست كه آرش داره از گردونه احساسيم خارج مي شه‌.

آدمي كه با يك پيشنهاد براي مشاوره با يك مشاور، فراري مي شه،‌ يا كسي كه هيچ چيز از وضعيت شغلي و ماليش نمي گه- يعني در سن ۳۵ سالگي دانشجوي فوق هست و جايي هم مشغول به كار نيست و فقط چند جايي تدريس مي كنه و حرفي هم از امكانات مالي خودش نمي گه،‌ يك جورايي حتي از سايه هم داره از من دور تر مي شه.

موضوع وضعيت مالي،‌ موضوعي هست كه مشاور به من گفته من بايد براش ارزش قائل بشم.

راستش من به مشاور گفتم كه احساس مي كنم بخش مهمي از تامين مالي خانواده - در صورت تشكيل خانواده با آرش-  به عهده من خواهد بود،‌ ولي دكتر از اين موضوع بسيار به هم ريخت و گفت به ازدواج با كسي كه فكر مي كني از پس مخارج زندگي مشترك بر نمي آد، فكر نكن!‌

خيلي از دوشنبه دلم دوباره صحبت با مشاورم رو مي خواد،‌ خوبه كه فردا پنج شنبه هست و من مي تونم باهاش حرف بزنم.

راستي حال كرديد با آين آذر زيباي پر از بارون!‌

برنامه رژيمم با موفقيت بسياري همراه هست و دكتر براي مدت سه هفته بهم برنامه غذايي نگهدارنده- يا همون استراحت كه از كاهش وزن خبري نيست- خواهد داد.

مامان برام تردميل خريد و من خيلي برام جالبه كه با اين همه عشق و علاقه زياد كه به خريدن انواع خرت و پرت داشتم با وجود تشويق مامان هيچ وقت سراغش نرفته بودم.

ديشب كه رفتم خونه،‌ديدم نصبش كردند و من قرار هست توي اين سه هفته استراحت كمي به فعاليت بدني برسم!

نكته جالب اينكه آرش بهم گفت، اگه يك كم ديگه لاغر بشي،‌ شبيه به "گلشيفته فراهاني" مي شي!

اينا رو با حالت عجيبي گفت و وقتي هم كه من ازش پرسيدم حالا از اينكه من شبيه به اون بشم خوشش مياد يا نه، حرفي نزد و با خنده موضوع رو هاپولي فرمودند!‌

البته چند نكته اي رو بگم كه اول اينكه من از شبيه شدن به كسي بدم مياد، من دلم مي خواد شبيه خودم "مريم" باشم. دوم اينكه من شبيه اين خانوم نمي شم، بلكه از اونجايي كه قيافه من تابلو قيافه شرقيه، بيشتر به دخترهاي شرقي  شبيه تر مي شم.

چهارشنبه هجدهم آذر 1388 |

چرا اين همه تلخ؟

سلام،‌سلام،‌سلام

پنج شنبه باز هم پيش مشاورم رفتم. از حركتهايي كه در هفته پيش انجام داده بودم احساس رضايتمندي داشت. از رنگ روسري گوجه اي كه به سر كردم خيلي تعريف كرد و گفت اين ناشي از اراده در من هست كه از مقنعه سياه هفته گذشته به روسري گوجه اي در يك هفته رسيدم. البته اصولا من از تنوع لباس خيلي خوشم مياد،‌ اما حقيقت اين بود كه اگه دست كم به ۶ ماه گذشته نگاه مي كردم،‌ميديدم كه هم چيز رنگ طوسي، سورمه اي و كلا رنگهاي تيره يا روشن بي روح به خودش گرفته. حقيقت اين بود كه از خرداد به اين طرف حال و روز خوبي نداشتم و غم عجيبي در خودم احساس مي كردم. غم،‌ترس،‌آشفتگي و استيصال احساسات غالب من در اين روزها بود.

پنج شنبه صبح رفتم دركه و مخصوصا از ديدن سالمنداني كه با لباسهاي كوه و كلي ابزار و يراق به جنگ صخره ها و دره هاي زيباي دركه آمده بودند،‌ لذت بردم. باد كه مي وزيد،‌برگهاي رنگي بود كه روي سرم مي ريخت. حيف كه كوتاه بود،‌اما ارزشش رو داشت.

ظهر هم كه برف آمد و من يك ساعت و نيم از دغدغه هاي اين هفته ام براي مشاور حرف زدم.

عصر حالم خوب بود،‌ اما بي حالي آرش در تلفني كه بهش زدم و بعد هم بدقوليش براي تماس گرفتن بدجوري ناراحتم كرد. انقدر كه دوست داشتم موبايلم رو براي هميشه عوض كنم،‌ دلم خواست با تمام گذشته خود كات كنم. دلم خواست با تنهايي خودم زندگي كنم و از هر توقعي از ديگران چشم پوشي.

اتفاقا مشاورم يادم آورده بود كه من هميشه توقعات ديگران رو برآورده كردم ولي هرگز خودم خواسته اي از ديگران نداشتم!‌ دلم دوباره به سمت تنهايي ميل شديدي پيدا كرد. كلا ديروز حوصله تعامل با آدمها رو نداشتم. دلم سكوت مي خواست و تنهايي.

هر چند سعي كردم،‌ با دريافت اس ام اس طولاني معذرت خواهي خودم رو راضي كنم كه اتفاق خاصي نيافتاده،‌ اما يادم افتاد و شمردم همه معذرت خواهيهايي كه ديگران اين چند وقت اخير ازم كردند. ديدم خيلي وقتها پيش اومده كه از من معذرت خواهي شده!‌ ديدم بعد از ساعتها و روزها احساسات منفي كه من باهاشون دست و پنجه نرم كردم،‌ ديگران ازم معذرت خواستند.

ديدم كه ديگه از معذرت خواهي بدم مياد!‌ متنفرم از كسي كه از من عذر مي خواد. از اينكه باز بايد بعد از يك عالمه احساس منفي به روي يك نفر لبخند بزنم و انكار كنم كه حالم بد شده، لجم گرفت. احساس ضعف كردم.

نمي دونم چرا اين همه يهو تلخ شدم، چون ديروز و امروز صبح كله سحر (تقريبا از ساعت ۳ صبح) داشتم كتاب "زن بودن" رو مي خوندم و همين جوري نيشم باز بود، چون تقريبا بخش بسيار بزرگي از نوشته ها انگار برگرفته از زندگي "مريم بودن"  بود و با اينكه مشاورم داره روي من كار مي كنه تا جنبه هاي آمازوني من" كمي منعطف تر بشه- تا كتاب رو نخونيد ماجراي آمازون رو نمي فهميد و منم عمرا اگه بگم كه اين زن صرفا آمازون عجب موجوديه!‌- اما از اينكه من زماني يك "آمازون" به تمام معني بودم؛ غرق در احساس كودكانه شعف انگيزي مي شم.

خرگوشهاي وجوديمون دارند براي خودشون بپر بپري مي كنند از اين همه آمازوني بودن ما!‌

شنبه چهاردهم آذر 1388 |

آقا مريم!

سلام،‌سلام،‌سلام،‌

روز پنج شنبه براي موضوع استرسي كه گويا در من نهفته هست و هر از چندي روي موهام يك سكه براق مي كاره تا يادم بياد استرس دارم و كمي هم به خاطر موضوع پيشنهاد آرش براي شروع يك ارتباط جديد،‌رفتم پيش مشاور روان شناس.

خدمتتون بگم كه دكتر جوان اما زبلي بود!‌ كمي كه حرف زدم،‌ موضوع رو برد به جايي كه اصلا فكرش رو نمي كردم. سوالي كه كرد به طور ناگهاني نيش تا بنا گوش بازشده ام كه ژست اكثر مواقعي هست كه مي خوام رسم ادب رو به جا بيارم، نه تنها بسته شد بلكه بغضم تركيد!‌

من بين هم جنسهاي خودم هميشه تنها بودم!‌ و اين نكته مهمي بود. نفهميدم چه طوري فهميد،‌اما دست مريزاد.

تمرين دادند كه من فكر كنم كه به مدت يك هفته ايشان كارگردان هستند و من يك هنر پيشه.

بايد نقش يك زن رو بازي كنم. برقصم، آرايش كنم، لاك بزنم، اگه حوصله ندارم يك ساعت نه، ولي ۱۰ دقيقه در مورد رنگ مو حرف بزنم، توي آينه خودم رو نگاه كنم، لوس بازيهاي دخترونه در بيارم،‌ كار در منزل انجام بدم و خلاصه هر كاري كه  من رو بيشتر به خانومهاي جوان نزديك مي كنه!‌

در مورد آرش هم فرمودند تا مدت يك ماه هر چه بيشتر سعي كنم از ديد يك بانوي جوان ايشون رو به عنوان يك مرد جوان بپذيرم و روحيات مردانه اش رو درك كنم و به اين نيازها پاسخ بدم.

از مطب تا خونه داشتم غش غش به اين موضوع كه مثل يك lady رفتار كنم مي خنديدم.

ياد داستان فيلم "بانوي زيباي من" افتادم.

یکشنبه هشتم آذر 1388 |

يك دوستي كه هيچ گاه شكل نگرفت!

سلام،‌سلام،‌سلام

يك همكار داشتم دختري ريزه ميزه اي بود و به طبع همه ريزه ميزه ها از همون فلفلهاي تند و تيز!‌ گاهي تا خيلي جاهاي ... هر كسي رو مي سوزوند. يك نقطه ضعف خيلي خيلي بد داشت. با دختركي دوستي مي كرد كه جمع كثيري عقيده به غير طبيعي بودنش داشتند. موجود ناراحتي كه جز خبرچيني و دو به هم اندازي و ايجاد نفرت در بين جمع هيچ فايده اي نداشت!‌ اتفاقا اين همكار تند و تيز ما رو هم بدجوري تحت تاثير خودش گذاشته بود!‌ خلاصه همكار ريزه ميزه كه خودش هم روحيه ستيزه جويي داشت با همفكري هاي اين رواني بيمار آتشي به خرمن خودش و بقيه زد كه كلي طول كشيد و با كلي تلفات تمام شد. هيچ وقت همكار ريزه ميزه به من اعتماد نكرد. هيچ وقت بهم اطمينان نكرد. موقع اسباب كشي هم -منظورم انتقال به يك واحد ديگه- با من دعوا كرد. حال من بد كرد. تا ۲ تا ليوان آب سرد روي سرم نريختم و هق هق نزدم،‌نتونستم آروم بشم. اما بعدا دلم براش سوخت. از نوع بدش!‌ از نوع ترحم آميزش!‌ از نوع اينكه رفت توي ليست آدمهايي كه خودخواسته دوستي ها رو نمي بينند. دلم مي خواست براش يك دسته گل بفرستم از طرف يه همكار قديمي!‌ اما از برخورد و واكنشش ترسيدم. چون اصولا جز كارهاي همون ديوانه رواني،‌ كارهاي بقيه همكارها براش معني بد همراه داشت.

دلم براش شور زد. چون فكر كنم بچه هاي واحد جديدش از اين طرف و اون طرف ازش خيلي بد شنيدند. دلم خواست باز هم بهش كمك كنم! اما يادم اومد كمك كردن زوركي نيست. اون سن و سالش بزرگه،‌حالا اگه مثل بچه ها فقط جيغ جيغ مي كنه و هنوز هم با داد و هوار خواسته هاشو مي خواد به من ربطي نداره.

اميدوارم روزي،‌ جايي،‌ يك نفر معني اعتماد كردن رو بهش بفهمونه. نه اعتماد كوركورانه متعصبانه به يك رواني شيرين عقل و اعتماد نكردن به آدمي كه هيچ وقت براش بد نخواست.

 

پنجشنبه پنجم آذر 1388 |

آذر ماه

سلام،‌سلام،‌سلام

يادم هست كه پارسال اين موقعها بود كه دلم مي خواست ۵۵ كيلو باشم!‌ يك دختر زيبا روي خوش تيپ!‌

آذر امسال ۵۵ كيلو نيستم!در واقع در پي تلاش نا موفقي كه براي كاهش وزن داشتم، ناگهاني تير و مرداد ديدم نه تنها ۵۵ كيلو نيستم،‌ بلكه ۸۲ كيلو هستم!‌ هي ميديدم كه لباسهام تنگ مي شند و شماره سايز مانتوها بالا ميره،‌اما نمي دونستم ۱۰ كيلو به بقيه اضافه وزنها اضافه مي شه.

تقريبا اولين مراجعه اي كه به دكترم داشتم ۲۲ شهريور بود. يعني حدودا ۱۰ هفته پيش. الان رسيدم به همون وزن پارسال اين موقع!‌ يعني ۱۰ كيلو كم كردم. احساس خوبي دارم. يك نوع موفقيت از نوع آرام و بي صدا. برنامه غذايي متنوع و پر از سبزيجات و خوراكيهاي متنوع اما كم كالري. موفقيتي كه توي اين روزهاي استرس زيباست و منو به خودش مشغول كرده. حالا با حوصله بيشتري توي اين روزهاي پاييزي پياده روي مي كنم.  وقت پیاده روی و زمانی که فکر می کنی که فردا سرکار آرامش و سکوت حکمفرماست،‌مي شه به موضوعات مهمي فكر كرد. ‌

چهارشنبه چهارم آذر 1388 |

اخلاقيات در اداره ها

سلام، سلام،‌سلام

چند روزي هست كه در پي حوادث اخير در ادارمون به اخلاقيات در حيطه كار فكر مي كنم. مثلا درست يا غلط اما وقتي با روي گشاده با همه سلام و عليك مي كني،‌ فكر مي كنند كه مي تونند از سر و كولت بالا برند!‌

يا وقتي راست و حسيني واقعيت ماجراها رو مي گي،‌ همه به ساده لوحي محكومت مي كنند يا دوباره از سر و كولت بالا مي رند!‌

يا وقتي از نگاه انتقادي به اطرافت نگاه مي كني،‌همه راپورتت رو به مدير اون هم با چه حرفهايي ميدند و يا اينكه دوباره از سر و كولت بالا مي رند!‌

يا وقتي يك آدم بي نهايت بيخود و مدعي رو همكارت مي كنند و از اينور هي جز تو رو در مي آره و از اون طرف با گوله گوله اشك ريختن آبرو و حيثيت رو به حراج مي ذاره،‌توبيخت مي كنند يا از سر و كولت بالا مي رند!‌

يا وقتي زوركي با يك جيغ جيغوي بي خاصيت هم نشينت مي كنند و به كارش اعتراض كني،‌ تو رو به بي سياستي محكوم مي كنند.

يا وقتي از خبر چينيهاي دم به دم يك روانيه دائم المريض به ستوه مي آي،‌ بهت مي گند ولش كن و تو بايد موضوع رو مديريت كني!‌

يا وقتي تند و تند كارها رو بلد بشي و انجام بدي و عين تراكتور بري جلو،‌ مي گند كه مي خواي زير پاي مديريت رو خالي كني و يا از سر و كولت مي رند بالا.

اما اگه مثل اسب سرت رو پايين بندازي و با حداقل ادب و احترام با بقيه برخورد كني و به جاي اينكه كار كردن رو بلد بشي بتوني راههاي دلجويي از مديرت رو ياد بگيري و ننه من غريبم به راه بندازي،‌ نونت توي روغنه. نه مدير ازت مي ترسه،‌ نه كسي بهت بي ادبي مي كنه و تازه همه هم به خاطر جذبه و صلابتي كه داري تحسينت مي كنند!‌

سه شنبه سوم آذر 1388 |

مامانم پیر شده!

سلام،‌سلام،‌سلام

چند روزي هست كه هي به مامانم فكر مي كنم و دلم براش مي گيره. خيلي از آرزوهاش كه به من و برادرم مربوط مي شه بر آورده نشده. نمي دونم چرا ولي گاهي يادم مياد كه توي كار صلاحي بوده.

ديشب هي توي مسير اينور آشپزخونه به اونور آشپزخونه در حركت بود و مي پرسيد: چاي مي خوري؟ ولي باز هم چاي نريخت و همين جوري هاج و واج به اين طرف و اون طرف مي رفت. آخر سر حوصلم سر رفت و اعتراض كردم: آخه چند دفعه مي پرسي؟ بعد ديدم دو تا ليوان كنار چاي ساز گذاشته اما حواسش به اين نيست كه چاي بريزه. يا امروز كه صبح پا شده بود و هي اول صبحي اينور و اونور دنبال دفترچه بيمه اش مي گشت. حالا اون وقت صبح دفتر بيمه به چه كار مي آد فقط خدا مي دونه!‌

وقتي ياد مي آد مامان و بابا پير شدند،‌دلم مي گيره. چه دنياي نامردي!‌

سه شنبه سوم آذر 1388 |

تاریخ معاصری که می خوانمش!

سلام،‌سلام،‌سلام

امروز تولد مديرم بود. با همكارم تصميم گرفتيم براش يك كتاب بخريم. پيشنهاد اول همكارم كتاب بود. كتاب "سياحتنامه ابراهيم بيگ". من اول دوست داشتم يك سبد گل بخرم. بعد ديدم خوب كتاب هديه قشنگتري براي يك مدير از جنس مذكر هست. خيلي تولدش خوش موقع بود. چون توي اين چند هفته اي اينقدر ما با هم مسائل رو از سر گذرونديم كه احتياج بود به تجديد روحيه و سهيم شدن توي حرفهاي خوب و احساسات قشنگ.

تند و تند رفتم شهر كتاب و كتاب رو خريدم. دو جلد. يكي هم براي خودم. از دور دورا اسمش رو شنيده بودم و اشاره هايي كه بهش شده بود.

خيلي وقت بود دلم مي خواست چند كتابي از تاريخ مشروطه در ايران بخونم. دوست داشتم با تاريخ اين روزهاي ايران آشنا بشم. مثل اينكه استارتش خورد.

از اين به بعد پيش به سوي تاريخ معاصر

یکشنبه یکم آذر 1388 |

مریم آوازه خوان

سلام،‌سلام،‌سلام

وقتي دبيرستان بودم،‌ خيلي وقتها درسهامو بلند مي خوندم و بعد به صدام گوش مي دادم. دلم مي گرفت چون وقتي صداي ضبط شده خودم رو گوش مي دادم،‌ به خودم مي گفتم: نه!‌اين صدا صداي معروفي نمي شه!‌

عشق خوانندگي نداشتم،‌چون مي گفتند خوندن زن حرامه!‌ اما دلم مي خواست گوينده يا‌ مجري يك برنامه علمي بشم!‌

الان هم مدل حرف زدنم جلب توجه مي كنه. دوستاني گفتند كه من بلدم خوب حرف بزنم،‌اما خوب صدام كه فرقي نكرده!‌

نمي دونم چرا اينها رو مي گم،‌شايد براي اينكه دارم دنبال تواناياييهاي ديگه اي در خودم مي گردم كه كار جديدي رو آغاز كنم!‌

در ضمن، از بين خصوصيات آرش- همان پيشنهاد دهنده ازدواج- يك موضوعي دوباره نمود كرد. با اينكه مي گه فرق كرده، اما هنوز هم خيلي الكي ژست مردان علمي!‌رو مي گيره!‌ هي مي گه دارم به يك مساله علمي مهم فكر مي كنم!‌ يا مضاميني با اين مفهوم كه من خيلي باهوشم!‌ يا مثلا دلش مي خواد مشكوك بازي در بياره تا هي سوال پيچش كني و ازش در موردش سوال كني!‌

پرونده اش داره سياه مي شه!‌ يك جورايي نزديكه بره توي ليست سياه!‌

 

پانوشته: يك زن ۴ سال پيش وارد زندگي كاري من شد. يك زن به سن و سال مادرم. خيلي بهش احترام گذاشتم و فكر كردم شايد اون هم جلب اين احترام گذاشتن بشه. اما...

كاري رو كه اون سه سال پيش با حراج كردن يك اعتبار كاري سي ساله كلنگش رو به زمين زد،‌ چيزي نبود جز باز شدن روي يك سري آدم ببخشيد منو اما "كفتار صفت" براي آزار و اذيت هميشگي من. بي احترامي ها و بي ادبي هايي كه چپ و راست از اين جماعت كاسه ليس به من نثار مي شه و من كه همواره به سكوت دعوت شدم. قديمها فكر مي كردم بايد ببخشمش تا زندگي من با كينه آدم جاه طلب بي مصرفي كه در نبود جماعت متخصص و به قولي "توي شهر كورها، آدم يك چشم پادشاست" تاريك نشه. اما...

هنوز اين تخريب ها ادامه داره و ادامه داره. حالا همون كفتار صفتهاي دور و برش هم مدعي شدند.

كاري كه اون از ۳ سال پيش شروع كرد و نوچه هاش تا الان ادامه دادند به طور جدي و كاملا منحصر به فردي آينده شغلي منو به خطر انداخت،‌ چون بازار كاري من بازار محدود و جمع و جوريه و فرصتهاي شغلي در حد ۱۰ يا ۱۵ تا موقعيت در كل ايرانه و بازار هم كاملا اشباع.

اين بار هم مي دونم چرا اينها رو گفتم؛‌ گفتم چون ۵ سال زندگي كاري من با حضور اين شيطان همه به باد فنا رفت.

شنبه سی ام آبان 1388 |

من وقتی چشمام بارونی شد

سلام،‌سلام،‌سلام

امروز صبح رفتم دوش گرفتم و موهامو سشوار كردم و بلوز گلبه اي جديد آديداس كه يقه اش از جلو يه بند داره كه پشت سر مي ره و كمي پيچيده است پوشيدم و نگاه به كفشهام كردم و ديدم امروز هوا برام گلبه اي شده پس كفشهاي گلبه اي اسپرت كه نو بود و تو جاكفشي چشمك مي زد پام كردم و شلوار لي و مانتوي فانتزي مشكيمو پوشيدم كه دخترا اكثرا ازش خوششون مي آد!‌ و خلاصه سرحال و خوشحال اومدم سركار. با اينكه حسابي ترافيك بود، ولي هنوز جون داشتم.‌ هنوز از اينكه هواي سرد باروني توي بدنم مي پيچيد و من مي لرزيدم،‌ذوق مي كردم و سرشار از حس بودن شده بودم.

ديشب به آرش كه با بسته پيشنهادي ازدواج بهم زنگ مي زنه- دوستي كه ۵ يا ۶ ماهي ۵ سال پيش دوست بودم- گفتم من از جشن عروسي و مترسك جماعتي شدن بدم مي آد. دلم مي خواد عروسيم ساده باشه،‌ كوچولو و نقلي،‌ بي رنگ و بي آلايش. نمي دونم چي فكر كرد. شايد فكر كرد جواب من مثبته!‌ شايد فكر كرد كه من مي خوام شرايط رو براش ساده بگيرم كه از ازدواج با من نترسه! ‌

نمي دونه اينها همه در باغ سبز نشون دادنه!

من كه فكري به حال پيشنهادش نكردم. تازه هنوز موندم كه من جدا از زندگي چي مي خوام؟ كجاها نقطه ضعف دارم؟ هنوز از پستي كردن آدمها بر مي آشوبم و مي خوام براشون حرف بزنم،‌  هنوز مي خوام به همه راستگويي ياد بدم،‌هنوز مي رم توي شكم آدمهاي مريض رواني و روحي و فكرها پليد و پلشت و مي خوام كه ساده باشند،‌ اين همه زندگي رو پيچيده و عجيب نبينند ،‌ هنوز ازشون مي خوام اين همه رنگ به رنگ و جورواجور نشند و دست از مريض رواني بودنشون بر دارند.

چه جوري مي خواد با من زندگي كنه كه من اگه از دست كسي ناراحت بشم رك و رو راست بهش مي گم: ببين به خاطر كارهاي اخيرت دلم نمي خواد تا يك هفته دستم بهت بخوره!‌

يا من كه همش از زمين و زمان و دنيا و زمونه غر مي زنم!‌

يا من كه همه از دست منطقي و عقلايي فكر كردنم خسته شدن و مي گن كه از خانومي كه سرش توي منطق و حساب و كتاب عقل باشه خوششون نمي آد.

يا من كه وقتي عصباني مي شم فرا بر هم فكني مي كنم و كلا سيستم رو زير و رو مي كنم و به حل موردي مسائل نمي پردازم.

امروز و روزهاي ديگه دوباره در سكوتي كه با صداي دردناك كيبورد شكسته مي شه،‌ داستان كار كردن من داستان غم انگيزي مثل دخترك كبريت فروش!‌ البته اينجا يك فرق هست بين من و اون دخترك ملوس!‌

اون براي نون شبش كار مي كرد و من نه!‌ هزار و يك خرج بيخودي دارم!‌

شايد بايد به خاطر بي توجهيم به دور و برم تنبيه بشم!‌

 

 

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 |

هر وقت که دوست دارم به آرامش فکر کنم. یاد دریاچه نمک می افتم وسط کویر. انگار هیچ راهی نداری جز اینکه بخندی و از منظره لذت ببری. شاید باید مجبورمون کنند تا به کوچیکی دنیا بخندیم.

پيوندهاي روزانه

یک لیوان چای به معنای واقعی داغ و دلچسب

یه دختر شرقیه دیگه

کتابخوانی

شازده کوچولو

ماهی سیاه کوچولو

مطالب اخير

هفته نامه

چرا اين همه تلخ؟

آقا مريم!

يك دوستي كه هيچ گاه شكل نگرفت!

آذر ماه

اخلاقيات در اداره ها

مامانم پیر شده!

تاریخ معاصری که می خوانمش!

مریم آوازه خوان

من وقتی چشمام بارونی شد