يك اس ام اس وسط يك جلسه ي كاري رسيد! جلسه خسته كننده بود چرا كه نمي شد به يك نفر گفت كه داري حرف مفت مي زني! بنابراين نشسته بودم تا ببينم كي از دست حرف زدنش خسته مي شه و ول كن ماجرا ميشه! اما اس ام اس خيلي خوب بود! يعني حال داد! اس ام اس اين بود: بعضي آدمها مثل سيفون مي مونن، وقتايي كه حسابي ر...دي، دست به دامنشون مي شي!
هميشه تاريخ تكرار مي شه و اين بزرگترين درس تاريخ هست! چون بزرگي هم گفته بزرگترين درس تاريخ اين هست كه آدميان از تاريخ درس نمي گيرند! و البته كه اين تاريخ مي تونه تاريخ يك تمدن و كشور و جامعه باشه! يا حتي تاريخ شخصي! دو سال و نيم پيش 6 ماه زحمت كشيدم و رسيدم به يك وزن عالي و به به و چه چه ديگران بلند شد! حتي خيلي ها تهديد كردند كه اگه از اين بيشتر كم كني، ديگه خيلي بد مي شي و اين چيزها! اما خوب اين خوشي بيش از يك سال طول نكشيد و باز همان كه اول بود! نمي دانم چرا! اما اون وقتها كه لاغر شده بودم گاهي گريه مي كردم!از اينكه اين همه تحويلم مي گرفتند و اين موضوع به وزن من ربط داشت! چيزي كه خودم مسئولش هستم و حتي اگه مشكلي برام پيش مي اومد خودم بايد حلش كنم! اينكه ديگران اين نق زدن رو به پاي نگراني براي سلامتي آدم مي دونند، خيلي خنده داره!چون وقتي سلامت رواني آدم مطرح هست و خود اين آدمها باعث هزار و يك مساله براي آدم مي شند، وقتي خود اين آدمها باعث هزار احساس بد و ناجور براي آدم مي شند، اصلن كك شون هم نمي گزه كه هيچ! هزار توجيه و دليل هم مي آرند، اما يهو براي اينكه اضافه وزن داري نگران حالت مي شند! خلاصه چه به خاطر ترس از قضاوت ديگران و چه به خاطر دل خودم و چه به خاطر لباسهاي بينوايي كه در زمان لاغري خريدم، دوباره شروع خواهم كرد! فقط راستش اصلن حوصله ي ذوق كردن بقيه رو براي اين موضوع ندارم! دلم مي خواد هي لباس گشاد بپوشم كه كسي نبينه و نفهمه! شايد اينجوري بهتر باشه!
3 تا بچه ي كوچولو كه به عشق خاله ي جيغ جيغوي كه به اسم خاله شادونه معروف شده، جان باختند! كي مي خواد مادراشونو دلداري بده؟ خالي يعني بي تو! بي تو يعني خالي!
ترس مرد از ازدواج مثل ترس زن هست از سوسك و مارمولك و موش!!!
ببين براي يه كاري وقت مي ذاري و حسابي هم از روي حساب و كتاب عمل مي كني و مراقب رفتار و حركاتت هستي و واو به واو داستان رو با مهارت بي نظيري اداره مي كني! يك مديريت خوب، هوشمندانه، علمي! مي دوني كجاشو سفت بگيري و كجا هم كمي شل! اما خوب آخرش هم طرف فرتي و ذارپي (واقعن نمي دونم اين دو كلمه اي كه گفتم يعني چي! اما منظور اين بود كه بي مقدمه و باري به هر جهت) مياد يك بيانيه مزخرف در مورد يك سري عبارات كه ديگه واقعن توي جامعه ي امروز نسل ما به نظرم دمده (همان از مد افتاده منظورمه!!!) شده، تحويل آدم ميده! وقتي كه بر خلاف اون چيزي كه اون حتي به عقلش هم برسه، تو از تصريحاتيه اش ( بيانيه از نوع شفاف سازي مواضع و موضوعات) تشكر مي كني و بهش اعلام مي كني حتمن در رفتار خودت تجديد نظر مي كني، اون از فرداش انگار نه انگار كه خودش بوده كه اون مطلب رو فرستاده، نه عمه ي بنده، سعي مي كنه كه اصلن به روي خودش نياره كه اون تصريحاتيه رو فرستاده و دلش ميخاد همه چيز به همان گل و بلبلي قبل از تصريحاتيه ادامه پيدا كنه! اما خوب نمي شه! چون منم ديگه بعد از پاسخگويي به تصريحاتيه دارم به خوبي و خوشي به زندگي خودم ادامه مي دم!
يك نفري خدمات همايش و عروسي داره! يك عروس خانومي قرار بود بهش زنگ بزنه تا قرار بذارند چند جايي رو بهشون نشون بده! عروس خانوم زنگ زد و قرار گذاشت، ولي بعد كه مسئول هماهنگياي خدمات بهش زنگ مي زد، بر نمي داشت! آقاهه گفت حتمن "عروس سايلنتيه" گفتم: جانم؟ گفت: عروس سايلنتي يعني كسي كه در دوران تجرد هر كاري خواسته با اين موبايلش كرده و حالا مي ذارش رو سايلنت تا گند چيزي در نياد!!!
ما از دي ماه 90 افتاديم توي دام يك معامله ي مسكن كه تقريبا 40% پول رو كم داشتيم! اما خوب چه كنيم كه دوست داشتيم كه اون مدلي باشه چيزي كه مي خريم و خريديم! خيلي سخت بود براي مادر و دختري كه منبع درآمدي هم براي جبران اين پول نداشتند و فقط تنها چيزي كه كمي به ما كمك كرد پدر بود كه خداييش دستش درد نكنه و نمي دونم چه جوري بايد از خجالتش دربيام! به هرحال الان هم براي پر كردن يه بخش 5% از همون كسري بودجه امروز آگهي داديم روزنامه و هزار نفر ريز و درشت دارند زنگ مي زنند براي اجاره! مامانم كه هميشه موقع اجاره مسكن دنبال زوج جوان مي گرده و عروس و داماد و منم گوشيم از صبح بارها و بارها زنگ خورده بابت تماسهاي ريز و درشت املاكيها و افراد معمولي! گرفتاري شدم به خدا!!!
نمي دونم اسمشو بايد گذاشت "ماه عسل" يا اينكه بهتر هست بگم" دوره ي عسلي" دوره اي كه داريم يك دوستي شيرين رو براي هم مي سازيم! دوستي رو تجربه مي كنيم مثل روزگار بچگي! اون وقتها كه دوست داشتيم براي دوستمون كادو بخريم تا نگاه براقش رو ببينيم و حتي دلخوريهامون به ياد لحظات خوب فراموش مي كنيم! لحظات التهاب آزمودن اينكه ما باهم دوستيم و اين رو براي هم تكرار مي كنيم! لحظه هاي شيريني كه دوستي زنده ست و غمزه كردنها هم شيرين و جذابند! همين كه با هم ساعتها حرف داريم و براي خوشي همديگه شادي مي كنيم و براي غم هم دل مي سوزونيم! دوستيهاي خوبي رو دارم لحظه به لحظه حس مي كنم!
اميد توي وبلاگ دست نوشته هاي يك جوان ايراني نوشته كه از تجربياتمون بنويسيم و اونو در اختيار ديگران بذاريم! من خيلي به اين كار علاقه دارم! از جهت هاي مختلف! شايد براي اينكه بعد والد شخصيتم قوي هست و ازاينكه به ديگران راهنمايي بدم، مشعوف مي شم! خلاصه در همين راستا حسابي به همكاراي جوونم امروز توصيه كردم كه فيلد كاريشون رو عوض كنند و سعي كنند در زمينه ي ديگه اي به تجربه اندوزي بپردازند! بهشون گفتم كه گول عنوان واحد و وعده هاي الكي رو به عنوان چشم انداز كاري نخورند و برند سراغ كاري كه مسير پيشرفت و ارتقاشون به عنوان شغلي پدر و مادرشون و يا ميزان علاقه ي مديرشون به ساير موضوعات كه كاملن غير كاري هست!!! بستگي نداشته باشه!
قبلن از يكي حرف زده بودم كه فاميلم بود و يك شهر خيلي خيلي خوشگل و نزديك تهران زندگي مي كرد. اون موقع وقتي به مامانم گفتم مي خواد باهام عروسي كنه، عصباني شد و خيلي سفت و سخت گفت نه! منم كه منتظر بهانه اي براي نه گفتن بودم، گفتم نه! حالا چند روز پيش رفته بودم اونجا و انقدر هوا خوب بود كه من با آه و ناله و اشك برگشتم! اينقدر كه خوب بود هوا! اينقدر كه نسيم روي آدم رو مي بوسيد و تميزي آسمون چشم رو جلا مي داد! اومدم خونه كلي نق زدم كه من مي خواستم بمونم! مامانم گفت تو كه خواستگار داري و اگه هم تو باهاش حرف نمي زني، زنگ مي زنه و با من حرف مي زنه! پول هم كه داره تا به سليقه ي تو خونه زندگيشو بسازه! برو به با سليقه ي خودت زندگيتو تشكيل بده! منم چشمام وا مونده بود از تعجب!
| Design By : Pars Skin |
