تبليغاتX
یکی از همین خط خطی ها

یکی از همین خط خطی ها

آش با یک وجب روغن

سلام

امروز يك سلام. به احترام و با سكوت!‌ با احترام به همه آن اخلاقيات خوب كه هست و ما از نعمتش اگر اراده كنيم بهره مند مي شيم و با سكوت!‌ سكوت باز هم از جهت فكر كردن و ياد آوردن خوبيها!‌

آشي كه ديروز بعد از ظهر توي شركت ما پخته شده و به خاطر منفي بازي و بچه بازي و احمق بازي و راز نداري بازي بود، هر چي بود خيلي بد بود. از نوع بي كلاسش!‌ از نوع صد در صد خاله زنك و عمو مردك بازي!‌ يك سري حرف مفت و افتادن توي گرداب حماقتها! من متاسفم و باز متاسف و باز متاسف!‌

از خودم مي پرسم كه پس كي توي دنيايي زندگي خواهم كرد كه رنگ حماقتهاش كمتر باشه!‌

مخاطب خاص:

من به شدت ارادت خاصي به دوستاي گلي دارم كه اينجا سر مي زنند و مي خونند خط خطيهامو. اونهايي كه منو شرمنده مي كنند نظر مي نويسند و اونهايي كه نظر نمي نويسند. خيلي وقتها تشكرم اين هست كه "ممنون!‌ به خاطر اينكه هستيد" پس باز هم ممنون كه هستيد

مخاطب خاص تر از نوع دخترونه،‌اونم صد در صد دخترونه ايروني!‌

يك دختر بانويي هست كه اينجا رو مي خونه!‌ بيشتر از اينكه خط خطي هاي من براش مهم باشه،‌ حال و احوال دخترك گل به دستي مورد نظرش هست كه دوست منه!‌ اينجا رو مي خونه تا از حال و روزگار دخترك بهاري من خبر دار بشه. توي كامنتهاي خط خطي ديروز خصوصي سوالش اين بود كه اوني كه اشك ريخته دوست من بوده يا نه؟ خواستم بهش بگم بهاري من مثل بهار شكوفه داره! زندگيشو مي كنه و اصولا و اصلا فضولي توي زندگي ديگران از ادب به دوره!‌ اگر امثال ايشون حال و احوال بهاريها جميعا مهم بود،‌ كارهايي رو كه نبايد،‌نمي كردند!‌ الان بهتره حواسشون به اين باشه كه جفت پا توي زندگي ديگران شيرجه نرنند. و خيلي حرفهاي سه نقطه اي...

 

 

دوشنبه هجدهم آبان 1388 |

اشك

سلام،‌سلام،‌سلام

مثل هميشه با يك ناملايمتي كوچيك به هم ريخته بودم و به قول يكي از دوستام وقتي قاطي مي كنم به جاي فرافكني،‌ "فرا بر هم فكني" مي كردم. يعني پشت پا زدن به همه چيز،‌زير سوال بردن همه اتفاقها،‌ يه جور لجبازي از سر بازيهاي كودكانه اي كه گاهي توي خونه هم راه مي ندازم.

هي رفتم جلو و شيرجه زدم توي مناطق ممنوعه. به جاهايي كه يه نفر نمي خواست ازش حرف بزنه. حريم خودش بود. اما من انقدر متهم و متهم و متهمش كرده بودم كه دلش شكسته بود و براي اينكه از اتهامش فرار كنه،‌ اسرار مگو رو گفت!‌ اسراري كه ناخود آگاه اشكهاش رو همراه داشت.

قلبم تند تند داشت مي زد، اشكهاش بي امان پايين مي اومد، به هق هق بدي افتاد و من دلم مي خواست همون لحظه ناپديد بشم. دود بشم و از هواي اطرافش هم گم و گور. لحظه سختي برام بود كه ببينم اشك مي ريزه. ترسيده بودم و نمي دونستم از صحنه برم بيرون يا اينكه به سمتش برم و دستش رو بگيرم. يهويي صداش در اومد كه برو بيرون. اينجا نباش!‌ برو!‌ زود اومدم بيرون و صبر كردم و صبر كردم. سرماي تند و تيز پاييزي فقط يك لحظه همه وجودم رو گرفت،‌ ولي بعد يهو داغ داغ شدم و صورتم از تب به سوزش افتاد.

نيم ساعت ايستادم و از دور ديدم كه هنوز سرش پايينه و اشكهاش داره مياد. بعد احساس كردم آروم شد،‌ يواش رفتم دوباره توي شعاع نگاش. فكر مي كرد رفتم. وقتي ديد كه پشت شيشه دارم بهش نگاه مي كنم،‌ آروم شد و با دست اشاره كرد كه برم تو. رفتم تو نشستم و دستش رو توي دستام گرفتم. بي مقاومت دستش رو بهم سپرد. دستش رو آوردم سمت خودم و به صورتم چسبوندم.

بوسيدم دستش رو و محكم فشار دادم به لپم (lop). با همه وجود انرژيهام رو به دستش فرستادم. به چشماش نگاه كردم و بهش گفتم: حالا مي خندي؟ لبخند زد و آروم شد. 

بهش گفتم به روحيه اش افتخار مي كنم. به اين همه احساس مسئوليت. به اينكه نسبت به خانواده احساس وظيفه مي كنه. بهش گفتم ديوونۀ كار كردنشم. بهش گفتم وقتي يادم مياد داره با پول تدريس آينده  خانواده اش رو بهتر مي سازه،‌ دلم براش پرپر مي زنه.

يك شب سرد پاييزي و اشك ريختن به بعضي بازيهاي روزگار. زندگيه ديگه.

الاهي همه عاقبت به خير بشند.

شنبه شانزدهم آبان 1388 |

مطلب شیرین

سلام،‌سلام،‌سلام

چند ساعت پيش يكي از همكاراي خوبم از يه طبقه ديگه زنگ زد!‌ گويا اونجا حركتي از يكي از همكاراي من ديده بود كه شاكي و ناراحت بود!‌ بهم گفت اينايي كه با تو همكارند يك مشت بيمارند!‌ بايد يك بسته قرص دستت بگيري و هر كسي رو مي بيني يه قرص بهش تعارف كني!‌ كمي باهاش گپ زدم و بعد قطع كردم. از اون وقت دارم فكر مي كنم يه جمله زيبا يا يك شعر كوچيك براش اس ام اس كنم كه حال و هواش بهتر بشه،‌ هنوز چيزي به فكرم نرسيد!‌ چه بي سواد و احساسات شدم. يه جمله فراخور حال نيافتم!‌

 توي دلم هي گفتم انرژي مثبت!‌ انرژي مثبت برو به سمتش!

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |

سكه هايي كه هر چند وقت هديه مي گيرم!‌

سلام،‌سلام،‌سلام

خيلي راحت با همه رفيق مي شي و باهاشون تا جايي كه اونا مجال مي دند جلو مي ري و صميمي مي شي!‌ يهو خيلي براشون مايه مي ذاري. اعتمادت بي نهايته و دوست داري طرف رو همون طور كه خودش مي گه بپذيري!‌ سعي مي كني به دوستيت سرعت ببخشي و بيشتر از اين با هم بودن لذت ببري!‌

بقيه تشويقت مي كنند و تو هم سعي مي كني خوش بين باقي بموني!‌ سعي مي كني بخندي و همش زل بزني به ته ليوان كه آب داره!‌

انقدر به روي خودت نمياري و مي خندي كه يه روز مي بيني يك گردالوي سفيد براق روي سرت وسط موهات پيدا شده!‌ از خودت مي پرسي مگه دلشوره داشتي و خبر نداشتي!‌ ولي انگار حتي وقتي به روي خودت نمياري و ته دلت هم حس نمي كردي دلشوره و استرس داشتي و همين شده كه دوباره اندازه يك سكه از موهات رفته!‌ تا يكي دو ماه هي با انگشتت يواشكي مي ري لاي موهات و سكه رو پيدا مي كني تا اينكه دوباره مو روش در مياد و دكتر فيروز هم با بي خيالي و همونطوري كه لبخند مي زنه و داره توي كامپيوترش سوابقتو ثبت مي كنه ، مي گه مال استرسه!‌ حتي نمي پرسه دختر مگه تو چته كه سالي چند بار روي سرت سكه مي كاري!‌

حالا بايد تا چند وقت موهاتو به اون سمت شونه كني تا سكه هاي درخشانتو بقيه نبينند!‌

سكه هايي كه هميشه نتيجه زاييده يك ارتباط هستند!‌ ارتباط تو با دوستات،‌همكارات،‌خانوادت و كلا همه اونهايي كه با تو حشر و نشري دارند!‌

دختر تو خودت مشكل داري!‌ مگه مي شه اين همه آدم و عالم كه اتفاقا اين همه با خودشون خوبند با تو مشكل داشته باشند!‌

دختر ياد بگير كه هر كسي فقط براي خودش زنده است!‌ حتي مامانت! ياد بگير كه حتي اون هم وقتي مي خواد پيروز بشه يادش مي ره كه تو از پوست و گوشت و خون اون هستي!

دختر ياد بگير كه قبيله هاي يك نفره دور و برت رو بپذيري!‌

یکشنبه دهم آبان 1388 |

در كوير

سلام،‌سلام، سلام

آخر هفته گذشته توي بيابونها بودم، پيش شترها چرخيدم، توي خونۀ نقلي خوابيدم،‌ به آسمون نگاه كردم و از اين همه ناز و كرشمه اتاقهاي خونه هاي قديمي كه پيچ در پيچ در هم تنيده بودند و بايد با چشمهاي مشتاق سراغ اهل خونه مي رفتي تا از هزار توي راهروها و حياطها پيداشون كني لذت بردم!‌

وقتي از روي رملهاي ماسه هاي روان كه به سختي بالا رفتم و هر قدم كه به جلو مي رفتم پاهام تا زانو توي ماسه هاي خنك فرو مي رفت و بعد هم دو قدم به عقب بر مي گشتم،‌ از همون بالاي بالا غلت زدم و غلت زدم و غلت زدم تا به پايين برسم، احساس كردم كه بي وزن و بي زمان و بي مكان در حال حركتم و سبك شدم.

وقتي رسيدم پايين واقعا احساس كردم كه خيلي از بارهاي منفي ذهنم خالي شده!‌ احساس كردم كه چقدر دلم مي خواد راحت و بي دغدغه همه رو در آغوش بگيرم. احساس كردم رها شدم و بدنم موزون به حركت در اومده بود. نرم و آروم راه مي رفتم، ولي انقدر انرژي داشتم كه به ورجك وورجك افتاده بودم.

نوعي سماع،‌دستهايي كه باز بودند تا انرژي خورشيد كوير رو قورت بدند!‌

عصر هوا ابري شد و نم نم بارون گرفت!‌وسط كوير و بارون!‌

واي بارون و عشق بازي خدا!‌ شترهايي كه آروم و آروم چونه هاشون مي جنبيد و بي هدف به اينور و اونور زل مي زدند!‌

بارون و ما كه بعد از همخواني آهنگ " با تو رفتم،‌بي تو باز آمدم،‌از سر كوي او،‌دل ديوانه" حالا دلمون آهنگ جيگيلي جيگيلي مي خواست!‌

سوار شدن بر امواج احساسات ضد و نقيض و نوعي رهايي از قيد و بندها!‌

كوير!‌ پر از اسرار!‌ هر چه بيشتر به دل كوير پناه مي بري،‌ از اسرار بيشتر شگفت زده مي شي.

سه شنبه پنجم آبان 1388 |

دلفينها در آغوش هم

سلام،‌سلام،‌سلام

ديروز رفتم مغازه وسايل تزييني فروشي چوبي براي خريد يك هديه!‌

يك تابلو خريدم كه چرم هست و روي اون نقش فروهر هست و پندار نيك، كردار نيك و گفتار نيك

بسيار زيبا و دوست داشتني. خريد كه تمام شد به مغازه دار گفتم: "تخفيف نداره؟"

گفت در عوض بهتون يك اشانتيون مي دم!‌رفت يك جفت نمكدون آورد كه دو تا دلفين بودند كه همديگر رو در آغوش كشيدند!‌ يكي سفيد و يكي نارنجي!‌ خيلي نازو جالب بودند!‌حس خوبي بود!‌يك كم شايد شيطنت انگيز!‌

وقتي دلفينها رو داد دستم،‌ فقط لبخند زدم و گفتم "واي،‌ممنون" و از مغازه زدم بيرون!‌

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 |

صداي تيك تاك

سلام،‌سلام،‌سلام

 

وقتي كه يك يا دو سالم بود، هي به مامانم مي گفتم: ماماني يه چيزي توي دلم تيك تاك،‌تيك تاك مي كنه. مامانم هل شده بوده و منو برده بود پيش دكتر. دكتر بعد از معاينه گفته بود: اين فسقلي تازه صداي قلبش رو شناخته!‌چيزه خاصي نيست.

نمي دونم الان بزرگترين آرزوي شما چيه. اما من بزرگترين آرزويي كه دارم كشف يه صداي تيك تاك،‌تيك تاك جديده كه كنارم بزنه. يه همسفر. يك همراه.يك همراه معنوي. يكي كه دلش بخواد نه همه وقتش رو،‌بلكه اون اندازه اي رو كه دوست داره با بقيه بگذرونه با من بگذرونه. چه بد كه آدم وقتي از آرزوهاش مي نويسه. بغض كنه. آرزوهايي كه وقتي روي كاغذ مي آن كمي كودكانه و دم دستي حساب مي شند، اما وقتي تو بهشون فكر مي كني احساس مي كني كه يه دنيا مي ارزند. يكي كه دوست داشته باشي دستش رو بكشي و ببري رو تاپ توي پارك بشوني و هي هلش بدي تا وقتي روي تاپ،‌تاپ مي خوره خنده شادمانه اش به آسمون ببردت،‌يكي كه وقتي توي كوه خسته شدي هي هلت بده و شارژت كنه تا تندتر حركت كني،‌يكي كه دلت همش به اين فكر كنه كه خدايا چي كار كنم تا بيشتر بخنده و خوشحال بشه. يكي با يك سطح ارتباط بالا. يكي كه ازش رو در واسي نداشته باشي يا همش دلت براي اين شور نزنه كه ممكنه نياد. يه ارتباط با يه آدم ديگه. فرق نمي كنه كه اين آدم كه باهاش ارتباط برقرار مي كني زن باشه، مرد باشه يا كودك. فرقش به اين هست كه بهترين خنده هاتو و بهترين شاديهاتو در كنار اون پيدا كني. آره مهم ترين مكاني كه براي هر آدمي دل انگيزه كنار يكي بودنه كه دلت راضي باشه. دلت خوشحال بشه. فرق نمي كنه كنار عشقت باشي،‌كنار دوستت باشي يا يه فرشته كوچولو رو بغل كرده باشي. مهم اينه كه يك قلب تپنده در نزديكي تو در حال زدن باشه.

خيلي سخته كه خيلي از آدمهاي دور و برت فكر مي كنند كه تو خيلي شاد و شنگولي و هميشه هم حسابي دور و برت شلوغه،‌اما خودت بي قرار باشي كه كو اون صداي تيك تاك،‌تيك تاك كه هوش از سرت ببره.

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 |

من يك بچه ببر

سلام،‌سلام،‌سلام

دو روزي سمينار بين المللي مديريتي بودم!‌ البته منظور مباحث مديريت بازار و بازاريابي هست،‌ دوستاني از آفريقاي جنوبي آمده بودند. يكي از اونها كتابي در خصوص كار گروهي با مطالعه زندگي حيوانات و اجتماعاتشون و استفاده از اونها در رفتارهاي سازماني و مديريتي نوشته بود ‌كه بسيار جذاب مي نمود. آن چنان دل انگيز از زندگي بوفالوها و ببرها و شيرها و فيلها حرف مي زد كه دلت مي خواست يه بچه فيل مي بودي،‌شايد يه مورچه و حتي يك بچه ببر.

 

دوشنبه سیزدهم مهر 1388 |

من يك بهانه جوي بزرگ

سلام،‌سلام،‌سلام

فكرشو بكنيد كه هنوز پاييز نشده كلي بارون اومد و منم كه بي جنبه،‌حسابي زير بارون رفتم و بعد هم با لباسهاي خيس پياده روي كردم و حالا هم با اجازتون گلو درد دارم و ديروز هم با يه آنتي هيستامين مست و خمار كل روز توي اتاق نارنجي با خودم و سريال "فرار از زندان" خلوت كردم.

زندگي ما آدمها خيلي هركي هر كي هست و اگر هم براي همه نه، براي من و خيلي از اطرافيانم همين جوري و هويجوري مي گذره. هروقت به حركتهاي خودم توي زندگي نگاه مي كنم ياد الكترونهاي آزاد لايۀ آخر مولكول هاي فلز مي افتم كه همين جوري براي خودشون مي چرخند و گاهي يك لايه بالاتر و گاهي يك لايه پايين تر براي خودشون خوشحالند!‌ ما هم گاهي از اينكه تنهاييم اشك مي ريزيم و گاهي هم وقتي تنها نيستيم فكر مي كنيم به پوچي رسيديم.

اتفاقا همين چند روز پيش با دوستم بحث اين بود كه انگار وقتي غم فراق نداريم "گم كرده" داريم. وقتي غصه نمي خوريم و از دوري در عذاب نيستيم يه چيزي كم داريم. خلاصه انسان معاصر انگار درد و ناخوش احواليش هيچ ربطي به كمبود خوشيهاش نداره بلكه بستگي مستقيم و كامل به قدرت بهانه جوييش داره و هر قدر كه بهانه جوتر،‌در ناله كردن و نق زدن استاد تر.

با حول و قوه الهي بعد از ۸ سال فارغ التحصيلي دانشنامه مبارك رو هم دريافت كردم و همه جوره هم تاييد براش گرفتم و كلي مهر و تمبر و اين چيزها از وزارت خونه هاي مختلف تا بالاخره بتونم از يك موسسه توي انگلستان خبيث براي خودم كمي امتياز بگيرم و شديدا محتاج دعا اونايي كه با خدا لج نكردند تا بتونم از اين خبثا -جمع مكسرش همين مي شه ديگه؟- بعد از اين همه جور و جفا كمي هم لطف و مرحمت دريافت كنم. من هم رفتم توي اين همه رشته،‌ رشته اي كه همه مركز و اصلش همين انگلستان استبداد كهن هست.

راستی همين حالا گفته باشم كه فردا روزی که وزیر شدم نگید دکترای تقلبی از آکسفورد گرفتما! اینجایی که من ازش التماس دعا دارم آکسفورد نیست، دكترا هم نمي ده،‌منم وزير نيستم.

شنبه چهارم مهر 1388 |

لج بازي با خدا

سلام، سلام،‌سلام

اينكه يهويي اين همه سكوت كردم نه از اين هست كه خبري نيست،‌از اين هست كه نمي دونم چرا يهويي اين همه خالي از نوشتن شدم. جالبه كه بگم براي يادگيري بيشتر زبان انگليسي كمي نوشتن رو حرفه اي دارم تمرين مي كنم و استاد هم گرفتم،‌اما عجيبه كه با اين كه الان دو تا موضوع براي نوشتن دارم،‌ تقريبا توي دو هفته دو تا پاراگراف هم نتونستم بنويسم.

موضوع اينه كه سيل پديده هاي دور و بر انقدر زياد بوده كه فقط منو به تعجب واداشته و نه بيشتر. حكايت هاي مختلف و گويا حركت رو يك دور باطل. احساس تعلقها كاملا رنگ و رو رفته و تمركز روي هر موضوعي بيشتر از ۵ دقيقه بيشتر طول نمي كشه. احساس مي كنم پديده سي سالگي بدجور داره در من نفوذ مي كنه. اتفاق خاصي نمي افته و اين خيلي غم انگيزه.

فكر و تلاش و چاره كردنها هيچ برآيندي جز تكرار تجريبات گذشته نداره و چه بد كه توي همين برهه مهم توي زندگي من حسابي با خدا لج كردم! تنها دلخوشي اين روزها لج بازي با خدا و رفتن توي همون راهي كه مي گه نريد. مي گه صبر كنيد. مي گه من با صابرينم. مي گه فكر كنيد. من با متفكرينم.

مي گه ايمان بياريد. من با ايمان آورندگانم.

ببخشيد رسما از هر چي مصلحت خداوندي هست بيزارم. البته می دونم که از همه بدتر خودم هستم!

چهارشنبه یکم مهر 1388 |

هر وقت که دوست دارم به آرامش فکر کنم. یاد دریاچه نمک می افتم وسط کویر. انگار هیچ راهی نداری جز اینکه بخندی و از منظره لذت ببری. شاید باید مجبورمون کنند تا به کوچیکی دنیا بخندیم.

پيوندهاي روزانه

یک لیوان چای به معنای واقعی داغ و دلچسب

یه دختر شرقیه دیگه

کتابخوانی

شازده کوچولو

ماهی سیاه کوچولو

مطالب اخير

آش با یک وجب روغن

اشك

مطلب شیرین

سكه هايي كه هر چند وقت هديه مي گيرم!‌

در كوير

دلفينها در آغوش هم

صداي تيك تاك

من يك بچه ببر

من يك بهانه جوي بزرگ

لج بازي با خدا